|
|
|
|
|
۱ سالگرد مقاومت سي و سه روزهي حزبالله لبنان در برابر اسراييل است. يكي از رخدادهاي حاشيهاي اين واقعه، انتشار ترانهي «احبـّائي» از جوليا پطروس، خوانندهي مسيحي لبنان بود. متن نامهاي از سيد حسن نصرالله (كه در جواب نامهاي از رزمندگان حزبالله و خطاب به آنان نگاشتهشدهبوده)، مايهي سرودن ترانهاي توسط غسان مطر ميشود. زياد پطروس رويش آهنگ ميسازد و خواهرش جوليا ميخواند. اين مغنيهي مسيحي (!) یکیدو آهنگ دیگر هم علیه اسرائیل و خطاب به سران كشورهاي عربي دارد که نشان میدهد مسیحیتش نابتر از اسلام آمريكايي شيوخ عرب است. جالب است كه هم مضمون اين ترانه و هم نمادهاي تصويري بهكار رفته در كليپ تصويرياش، كاملاً نسبت به اسلام و حزبالله لبنان هوادارانه است. درآمدهاي انتشار اين موسيقي هم به خانوادهي شهداي جنگ سي و سه روزه تقديم شده. خلاصه اين كه مرحبا به مردانگي اين خواهر مسيحي! متن ترانه را با ترجمهاي نه چندان آزاد از آن بهقلم شكستهي بنده بخوانيد. با تشكر از اميد مهدينژاد كه مرا با اين جرثومهي هنري آشنا كرد. نمايي از كليپ «احبائي». به حجاب دختران دقت كنيد.
أحبائي.. استمعت إلى رسالتكم و وعدٌ صادق أنتم بكم يتحرر الأسرى بناة حضارة أنتم و أنتم مجد أمتنا أحبائي.. أقبل نبل أقدام بكم سنغير الدنيا
عزیزانم نامهتان را خواندم نامهاي سرشار از شكستناپذيري و ايمان و آنچنان كه خود ميدانيد ميدانم كه در ميانهي اين ميدان شما مردان خداييد وعدهي راستين ايزدي، و پيروزي نزديك ما شماييد و شماييد كه از كوههاي خاوران، چون تندبادي بر سر سركشان ميوزيد از زندانيان، شما بند برميگيريد و زمينها را، شما بازپسميگيريد و خانههامان و آبرومان در مشت محكم شما و به خشم شماست كه در امان است شما سازندگان تمدن و خيزش ارزشهاييد و شماييد كه همچون صنوبرها در قلهها جاودانهخواهيد ماند شما رمز عظمت امت ماييد و رهبري تنها شما را ست تاج سرهاي ماييد و سروري تنها شما را ست بوسه ميزنم و بر بلنداي صنوبري كه آب از نهر عزت سرزمينمان نوشيده و افتادن و لرزيدن در كارش نيست جهان را با شما دگرگون خواهيم كرد و سرنوشت، صدامان را خواهد شنيد به دست شما فردايي بهتر ميآفرينيم پيش ميرويم و پيروز ميشويم
۲ ظهر دوشنبه يازدهم تير، ميرسم تهران و از همان لحظه، ماراتون پيگيري انصرافم از دانشگاه را شروع ميكنم. فرمي با كلي جاي خالي براي امضاء، كه از هر امضايش فرمي ديگر با كلي جاي خالي ديگر براي امضاء درميآيد! وسط اين روزهاي ماراتوني، فرصتي ميشود براي خواندن چند تا كتاب. و از همه جالبتر، پس از سقوط، خاطرات احمدعلي مسعودانصاري از خانوادهي پهلوي. بيش از اين كه به عنوان يك گزارش عيني از ياركشيهاي سياسي فرح و بيعرضگيهاي عليرضا پهلوي و فساد خاندان سلطنتي و ... برايم جالب باشد، روحيات و تفكرات خود اين موجود برايم جالب است. مسعودانصاري آنقدر مذهبي به حساب ميآمده كه عملاً مشاور مذهبي (!) شاه و ملجأ گلايههاي اخلاقي درباريان از همديگر بوده. و در دورهاي، رابط شاه با آيتالله شريعتمداري. و هميشه مظهر امربهمعروف و نهيازمنكر اخلاقي در دربار. و محافظ شرايع و حدود اخلاقي و غيره! خلاصه تهِ اسلام شخصي! (حالا اين حرفها چه سود؟ خودتان پيدا كنيد و بخوانيد و از ظرافت مضحك اين شخصيت لذت ببريد!) چهارشنبهعصر با اميد راهميافتم سمت قم. يك سر ميرويم ماهنامهي امتداد و برادر مصطفوي، سردبیر مربوطه، را زیارت ميكنيم. بعد نماز هم حاج مجید را. و از هر دری، وبلاگ و سياست و طلبگي و عباس احمدي و ازدواج و غيره، سخني به ميان ميآيد. فقط حيف كه مشترك مورد نظر در دسترس نيست وگرنه خیلی دوست داشتم او را هم ببينم. پنج شنبه شب مهمان حسینیه جمارانيم. جشنوارهي «یاد دوست»، مسابقهي آثار ادبي دربارهي امام با مخاطب كودك و نوجوان. و با حضور اميرحسين فردي و افشين علا و مصطفي رحماندوست و سيدعلي كاشفي خوانساري (دبير جشنواره) و حاجآقاي دعايي و ... . مرا به خاطر «به بچههایی که او را ندیدهاند» برگزیدهاند.
از چپ به راست: من (بيرون كادر)، جمعيت، اميرحسين فردي (پشت تريبون)، بقيهي جمعيت! جمعه عصر ميروم تا نزديكيهاي سفارت انگليس. نه براي تجمع مفردهي مندوبه. با زرگرهاي چهارراه استانبول كار دارم، براي آبكردن فوري هداياي ديشب. گرچه طبعاً عصر جمعه همه بستهاند! يكشنبه، نااميد از پايانيافتن ماراتون، براي مشهد بليت ميگيرم. قبل از حركت يكسر ميروم نزديكهاي چهارراه استانبول. نه براي آبكردن چيزي؛ براي آلودهكردن كارنامهي خود با داوري در بخش وبلاگنويسي جشنوارهاي كه قرار شده اگر دست بر قضا برگزيدگانش ارتباطي با داورانش داشتهباشند، در پلخنيوز افشايشان كنم! توي كوپه، سه همسفر بغدادي و حلّي دارم. پسري به نام سيف و مادرش و پسرخالهي مادرش. آخرين ذخاير عربيّتم را استخراج ميكنم تا چند كلامي از عراق بپرسم. از نيمبندبودن مدارس بهخاطر آشفتگيها ميگويند و علاقهشان به ايران و ارادتشان به سيد السيستاني. آنها هم از ديدنيهاي ايران ميپرسند و اينكه شماها قرآن را به فارسي ترجمهكردهايد؟! و باز من كلي بهم بر ميخورد و اسم صدتا ترجمهي فارسي از قرآن را ميآورم.
۳ چهارپنج روز پيش، پلخمون یک ساله شد. البته با صرف نظر از پلخمون های پرشینبلاگ و میهنبلاگ که اسمشان را هم نمیشد گذاشت وبلاگ! پارسال همین موقعها دیگر از خیر به روز کردن آن وبلاگنماهای بیمزه گذشتهبودم كه بازداشت يكروزهي علي شكوهي و توصيهي يكي از دوستان به اينكه كاري بكن، انگيزهاي شد براي اين كه در پلخمون حرفي بزنم و آن هم بهانهاي شد براي اين كه پلخمون را از نو راهبيندازم، آن هم در بلاگفا. گرچه آن نوشتهي كوتاه براي شكوهي الآن حذف شده اما يادم نميرود كه اين رونق يكساله را بهبركت همان يكيدوخط دارم. از میان نوشته های این يك سال، آنچه برای خودم واقعاً دلنشین بوده، چندتايي بوده. از ادبیها و طنزها: زرشك زرين ضرغامي، از مطالب اقتباسی: آرزو داشتم به مجيد بگويم، از خبرها و لینکها: خبر دستگيري جهانشاهي، و از میان يادداشتها: آسوده بخوابيد. و اما در پايان اين تجربهي كوتاه، ... بر خلاف رسم معمول، قصد هيچگونه سخنراني و تحليلي دربارهي وب، وبلاگ، وبلاگنويسي و غيره ندارم. لطفاً سؤال نفرماييد! |
||
|
+
شنبه 23 تیر1386 1:40 - سیدمحمدجوادمیری
|
|
||