|
|
|
|
|
توهّم تئوریک (نقد ده افسانه درباره کار فکری)- قسمت سوم قسمت اول این یادداشت را از این جا و قسمت دومش را از این جا بخوانید.
افسانه شماره ۵- کار تئوریک یعنی کار بر روی مبانی معرفتی. نقد: مبانی معرفتی به تنهایی کسی را متفکر نمیکند. گاه مشکل ما جهل به مسائلی است که آنها را سطحی و فرعی یا عادی میپنداریم. معمولاً وقتی بحث کار فکری میشود، ذهنها میرود سمت اصول عقاید و مبانی هستیشناسی و شناختشناسی و نهایتاً نظام سیاسی اسلام و نظام اقتصادی و نظام ... . بله، همه اینها موضوعات مهمی هستند. اما نه عقاید اسلامی منحصر در اصول عقاید است و نه آنچه مسلمان باید بداند منحصر به مباحثِ بهاصطلاح عقیدتی. ما برای رشد فکری خود نیازمندیم بدانیم معصومین چگونه میزیستهاند و در زندگی شخصی و خانوادگی و اجتماعی و سیاسیشان چطور میاندیشیدهاند و چگونه تصمیم میگرفتهاند. آنچه برای مثال کتاب "داستان راستان" در این جهت به ما میآموزد، نه در هیچ طرح ولایتی آموزش داده میشود و نه هیچ کتاب عقایدی برایمان میشکافد. یا مثلاً من لازم دارم با مفاهیمی چون جهاد، تقوا، امر به معروف و نهی از منکر، ایمان، نفاق و ... آشنا باشم در حالی که در کارهای تئوریک متعارف، کسی دغدغه شناساندن این مفاهیم به شکل اصیلشان را ندارد. حتی مراجعه به متون کلاسیک دینشناسی نیز نتیجه چندان رضایتبخشی نمی دهد. کسی که جهاد را در کتب فقهی مطالعه کردهباشد، تنها گوشهای از مفهوم گسترده و بزرگ جهاد در قرآن را میشناسد و بس. تا حالا دیدهاید کسی برای کار تئوریک مبنایی، بحثهای تقلیدی فلسفی را رها کند دست از بازیهایی مثل ترمینولوژی و معرفتشناسی و ... -که البته در جای خودش و برای اهلش مفید بلکه لازمند- بردارد و به تدبر در قرآن رو بیاورد؟ "حق" چند ضلعی و چند بُعدی و همچنین دارای گوهر و صدفی یا زیربنا و روبنایی ست. چسبیدن به شناخت یک بُعد -هر چند مبنایی ترینِ ابعاد باشد- کسی را حقشناس نمیکند. تصور کنید خانهای را که فقط از فونداسیون تشکیل شده است. خانه وقتی قابل سکونت است که نه تنها فنداسیون، بلکه در و دیوار و حتی دستگیرهي در داشته باشد! نظام فکری هم از همین قبیل است؛ وقتی قابل اتکاست که کامل باشد. و از قضا، عموم مردم بیش از آن که نیازمند بحث و فحص تفصیلی بر روی هستیشناسیشان باشند، نیازمند شناخت کلیدهای درست زیستناند، و از این طریق باید اندک اندک رشد فکری و روحی پیدا کنند. مسلمان فکور، باید هم قرآن و سنت را بشناسد، هم عقاید بداند، هم از تاریخ سر در بیاورد، و هم سلامت نفس و تقوا داشته باشد، که اثر این یکی کمتر از قرقره کردن اپیستمولوژیهای تقلیدی نیست. افسانه شماره ۶- کار تئوریک با آموزش و مطالعه حاصل می شود. نقد: نه لزوماً. خواندن و شنیدن تنها دو ابزار از ابزارهای متعدد شناخت و آگاهیاند. جستجوی شخصی برای یافتن پاسخ پرسشها، تجربه عملی، دیدن آدمهای صاحب نفَس، مشاهده عینی، شنیدن تاریخ از زبان کسانی که تجربهاش کردهاند و از همه اینها مهمتر، به کار انداختن مغز مبارک، روشهایی مفید و گاه بسیار موثرتر از سر کلاس نشستن و کتاب خواندن هستند.
افسانه شماره ۷- کار فکری مال نیروهای فکری است. نقد: کار فکری نه فقط برای نیروهای فکری، که نیازی عمومی است. اگر بگذریم از این بحث که تفکیک نیروها به نیروی فکری و نیروی اجرایی چقدر درست است -که من معتقدم نیست- و نیز اگر بگذریم از این بحث که در این روزگار دیگر خیلیها کار فکری را نیاز نیروهای بهاصطلاح فکری هم نمی بینند -چون همه آموختهاند از پیش خود مجتهد متخصص در کار فکری و فرهنگی باشند!- تازه میرسیم به این بحث که آیا عناصر مثلاً غیرفکری -فرض بفرمایید تیک مدیر صنعتی در جامعه یا تدارکاتچی یک تشکیلات فرهنگی- دیگر به کار فکری نیاز نداند؟! کار فکری مخصوص نخبگان فکری یک مجموعه یا جامعه است و بقیه فقط مجری محصولات فکری دسته اولند؟! اگر تصور ما از کار فکری همان دانستههای تفصیلی و تخصصی باشد، بله جز این نمیتوان حکم کرد؛ اما وقتی کار فکری را رشد عقلانیت و یافتن نگرشهای بنیادین و راهگشا و حیاتبخش تعریف کردیم، دیگر این تفکیکها رنگ میبازند، چرا که اصلاح و رشد عقل و بصیرت نیاز هر "انسان" است. در یک جامعه یا مجموعه، "نگرش"ها و "انگیزش"ها باید در همه به حد کمال موجود باشد. تنها در ابعاد "مهارتی" است که تخصص و تقسیم کار مطرح میشود. یک کارگر ساده باید همانقدر معرفت عمیق دینی داشته باشد که یک فقیه. و یک مهندس باید همانقدر دغدغهها و جوش و خروشهای بهحق داشته باشد که یک مصلح اجتماعی. با این تفاوت که در مقام عمل و کاربرد، هر کدام باید باری بردارند و هر کدام نقشی متفاوت از دیگری داشتهباشند. کار فکری در درجه اول باید در صدد تامین این نگرشها -و به تبع آن، انگیزشها- باشد. آنچه مخصوص طبقه خاصی از نخبگان است، لایههای دیگری از فعالیتهای معرفتی و علمی است که ضرورت و اهمیتشان در جای خود محفوظ است. ...ادامه دارد |
||
|
+
دوشنبه 11 آبان1388 15:0 - سیدمحمدجوادمیری
|
|
||
|
|
|
|
|
صد فرمان روشنفکری بندهایی از آخرین آیین نامه ابلاغی ستاد مرکزی انتلکتوئیسم واحد جهانی 1- همه انسان ها با هم برابرند. 2- سرمایه داران و رسانه داران حدوداً برابرترند. 3- روشنفکران با آنان خواهر برادرند. 4- هیچ چیز قطعی نیست. 5- فرمان قبلی قطعی است و کسی حق تشکیک در آن را ندارد. 6- پیپ روشنفکران برتر از جیپ یانکی هاست. 7- سرنوشت هر کشوری باید به دست مردم پایتخت همان کشور رقم بخورد. 8- نظریه پرداز عبارتست از روشنفکری که در پایتخت می نشیند و به پایتخت می اندیشد. 9- روستا، ننگ آفرینش است؛ جز آن گاه که سوژه عکاسی یا فلیم کوتاه تجربی باشد. 10- هر انسانی حق دارد خود انتخاب کند که چگونه سخن روشنفکران را بپذیرد. 11- مثل مردم حرف زدن خجالت دارد. 12- روشنفکر هر جا رود، باید قدر بیند و در صدر نشیند. 13- جلال آل احمد یک گزارش نویس تندمزاج بوده است پس روشنفکر نبوده است. 14- علی شریعتی یک بچه دهاتی انقلابی بوده است پس روشنفکر نبوده است. 15- هر کس فرمان های روشنفکری را نپذیرد، بمب هسته ای دارد و بو می دهد. ادامه دارد... |
||
|
+
جمعه 3 مهر1388 15:30 - سیدمحمدجوادمیری
|
|
||
|
|
|
|
|
توهّم تئوریک (نقد ده افسانه درباره کار فکری)- قسمت دوم قسمت اول این یادداشت را از این جا بخوانید.
افسانه شماره ۳- کار فکری، مقدمه و شرط کار عملی است. نقد: نه همیشه. گاهی هم عمل است که مقدمه معرفت یا کار فکری است. یکی از بهانه های رایج برای عمل گریزی، همین تمسک به کار فکری به عنوان مقدمه کار عملی است. مثلاً وقتی می گویی چرا علیه مفاسد و مفسدان اقتصادی کاری نمی کنی، می شنوی هنوز خیلی ظرایف درباره سیستم مدیریتی و اقتصادی سالم و عادلانه برای ما مجهول است. به یکی از دوستانی که معتقد بود اعتراض به پدیده تلخ خیابان خوابی، قبل از کشف و طراحی کامل و عالمانه سیستم اجتماعی و حکومتی اسلام، کاری بی فایده است، می گفتم: نسبت به این منکر باید نهی از منکر داشت یا نه؟ و او می گفت: این طرز بحث خیلی سطحی است! این سخنان ناشی از نگرشی است که گمان می کند معرفت تفصیلی و دقیق به جزییات هر چیز، بدون درگیری عملی با آن چیز ممکن است. نگرشی که تصور می کند علوم با فعالیت ذهنی تولید می شوند و از این نکته غافل است که یک بُعد از علم بشری، جمع بندی تجارب عینی و عملی است و همواره شکل گیری علوم، علاوه بر این که یک پایه در مباحث نظری و انتزاعی داشته، یک پایه هم در نیازهای بیرونی داشته. بنابراین باید بین دو نوع معرفت و کار فکری تفکیک کنیم: معرفت اجمالی به مسائل، که مقدمه عمل است، و معرفت تفصیلی که می تواند نتیجه عمل باشد. مثلاً کسی را فرض کنید که می داند نماز واجب است و می داند که می تواند نماز خواندن را بیاموزد. همین معرفت برای مکلف کردن او به نماز بس است. در مرحله بعد، دانستن این که چه گونه باید نماز خواند، شرط اجرای این تکلیف است، هرچند بدون این هم تکلیف بودن نماز مشخص است. در مرحله بعد ممکن است بپرسیم آیا این فرد می داند باطن نماز چیست؟ می داند حکمت وجوب نماز چیست؟ می داند که نماز چه کسانی قبول می شود یا نه؟... دانستن پاسخ این سوالات، مقدمه عمل (نماز خواندن) نیست. و بلکه به احتمال قوی، کسی اگر بخواهد پاسخ این سوالات را به کمال دریابد، باید خیلی اهل عمل به نماز بوده باشد. اغلب خیال می کنند ساختن تمدن اسلامی (به عنوان یک عمل) مشروط به دانستن جزییات زیادی از چگونگی های تمدن اسلامی است. تصور می کنند تا ندانیم مدل اسلامی اقتصاد برای اداره کشور، دقیق دقیق چیست، نمی توانیم اقتصادمان را اصلاح کنیم و با تمدن اسلامی سازگارش کنیم. در صورتی که برعکس، تا بر اساس معرفت اجمالی ای که به احکام اسلام داریم، اقتصادمان را اصلاح نکنیم، علمی به اقتصاد اسلامی متناسب با تمدن مان نخواهیم فهمید. علم پدیده ای اجتماعی و عینی است نه ذهنی و نظری. تمدن اسلامی نیز یک قالب پیش ساخته نیست که ما در پی کشفش باشیم. تمدن اسلامی برای هر جامعه ای، واقعیتی بیرونی و عینی است که باید پیوند دهنده واقعیت های آن جامعه ا آرمان ها و ارزش های دینی باشد. بنابراین مدل تمدن اسلامی را باید به تناسب شرایط موجود ساخت و تکمیل کرد، نه این که گمان کنیم طی مرحله ای به نام تولید علم می توانیم با نشستن در کرسی های تدریس و چرخیدن در کتابخانه ها، فرمول هایی تضمین شده برایش به دست آوریم. تولید علم از سوال آغاز می شود و سوالات درست را کسانی می توانند طرح کنند که دست به گریبان مشکلاتند. پس بدون تن ندادن به وادی عمل، در وادی نظر دچار توهم و انتزاعات بیجا خواهیم شد. در میان روایات، مضامینی اینچنین نقل شده که «هر کس به آن چه می داند عمل کند، خداوند علم به آن چه نمی داند را نیز به او می دهد». تقوا نیز مقدمه معرفت و بصیرت بیشتر معرفی شده است. خلاصه این که رابطه علم و عمل دو طرفه و تکاملی است. بر اساس علم اجمالی باید دست به عمل زد. و به برکت عمل صالح و خالصانه و تقوامدار، علم بیشتر، دقیق تر و کامل تر به دست می آید. افسانه شماره ۴- رشد فکری با کار فکری حاصل می شود. نقد: نه همیشه. گاهی معرفت با چیزی از غیر جنس معرفت ساخته می شود. اگر رابطه تفکر را با عقل -در همه جوانب و با همه عمقش- بفهمیم، و آن گاه عوامل رشد عقل و تفکر را بشناسیم، می فهمیم که گاهی فکر قوی در گرو عواملی غیرمعرفتی است. آن چه به عنوان عوامل تربیت و رشد در معارف اسلامی مطرح است -از تعقل گرفته تا ازدواج، از تن به کار دادن تا تهذیب نفس و ...- می تواند منشأ رشد عقلی و فکری باشد. بنابراین خیال خامی است که گمان کنیم عقل و فکر انسان -به عنوان موجودی چند بُعدی که هر یک از ساحت های وجودش بر ساحات دیگرش تاثیرگذار است- با برهان و احتجاج و مباحثه و مناظره رشد می کند و بس! فراموش نکنیم که حتی گفته اند «کاد الفقر أن یکون کفراً. هر آینه فقر به کفر می گراید». برای ما انسان های عادی، تعادل در نیازهای مادی و عاطفی شرط تعالی روحی و فکری است و آزموده شدن در میدان احساس و اراده، لازمه رسیدن به کمال عقلانی. اگر دغدغه ما برای کار فکری، نیروسازی و به تعبیر درست تر انسان سازی است، نباید فراموش کنیم که انسان در بوته آزمایش و تجربه ساخته می شود و هیچ نیروسازی ای با نشستن و بحث کردن به فرجام نخواهد رسید. ادامه دارد... |
||
|
+
پنجشنبه 12 شهریور1388 0:16 - سیدمحمدجوادمیری
|
|
||
|
|
|
|
|
توهـّم تئوریک (۱) یا اولین قسمت از: نقد ده افسانه درباره کار فکری
مقدمه ضروری: عجب حالی می دهد رسیدن ماه مبارک. البته ببخشید که پلخمون حرف دلش را همین جوری می زند. خدا هم که -اگر مولوی درست گفته باشد- برون را ننگرد و قال را، بیشتر درون را بنگرد و حال را... حوّلَ الله حالنا الی احسن الحال، آمیـــن... مقدمه غیرضروری: جرقه اش دو سه هفته پیش به ذهنم خورد، در قطار مشهد-تهران در حالی که داشتم نکاتم را برای طرح بحثی در نشست دبیران کانون های مطالعات بسیج دانشجویی مرور می کردم. «تصورات غلط درباره کار فکری» اول شامل سه چهار عنوان شد و شک داشتم ارزش بحث کردن داشته باشد. کم کم که ریزشان کردم، تا شش هفت عنوان رسیدند. در جمع که مطرحشان کردم و گرفت، فکرم را بیشتر مشغول کردند. این طوری شد که وقتی خواستم در نشست هفدهم جنبش عدالتخواه دانشجویی مطرحشان کنم، تا هشت تا ارتقا پیدا کردند. این بار عمداً دست به کار شدم و عزم کردم ده تاشان کنم، که از قدیم گفته اند تا ده نشه بازی نشه! مضمون یادداشت، همچنان ناپخته است و لحنش، گفتاری. نقص هایش را ببخشایید و عیب هایش را یادآور شوید.
باید بدانیم کار فکری چه نیست، تا درست بفهمیم «کار فکریِ درست» چه هست. اما اصلاً چرا باید بدانیم کار فکری چه هست؟ چرا از اول نرویم سر اصل مطلب و درباره شیوه ها و برنامه ها و راهکارها حرف نزنیم؟ مشکل اساسی ما در همه فعالیت ها از جمله فعالیت های فکری، نگرش های غلطی است که بر اساسشان کار می کنیم، در حالی که نه می دانیم این نگرش ها و پیشفرض های ما چیستند و نه اگر بدانیم، از غلط بودنشان مطلعیم. باید فرق کار فکری درست و غلط را از هم بشناسیم، تا بر اساس انبوهی از تصورات و پیشفرض های موهوم دست به کار برنامه های مطالعاتی و آموزشی و پژوهشی و غیره نشویم. خاطره معروف احمد احمد از ملاقاتش با امام، به اندازه کافی روشن می کند که داشتن نگرش ها و پیشفرض های متفاوت، چقدر می تواند برای دنیای ذهنی و عملی آدمیزاد تعیین کننده باشد. در این ماجرا احمد احمد کسی است که خود را غرق مبارزه فرهنگی و در خط مقدم جهاد با دشمنان اسلام می بیند. و امام، بر اساس یک نگرش بنیادی و عقلانی مبنی بر این که «باید کار را از ریشه درست کرد»، زیرآب همه فعالیت های فرهنگی و تبلیغی او را می زند! ببینید که بر اساس همین رهنمود امام، می شود زیرآب نود درصد فعالیت های به اصطلاح فرهنگی و تبلیغی و تئوریک و دینی امروز را هم زد! پس تا خطوط کلی و نگرش های اساسی مان را درست درک نکرده باشیم، هر کار جزیی ای هرچند به ظاهر ضروری و خداپسند و جهادی و حیاتی، ممکن است بیهوده و غلط باشد. برای همین است که می گوییم باید تصورات غلط و موهوم درباره کار فکری را از ذهنمان پاک کنیم. تا از شر پیشفرض های غلط مان نجات پیدا نکنیم، هر چه در شیوه ها و راهکارهای مختلف دست و پا بزنیم سودی به حالمان نخواهد داشت. اولین آسیب نظری ما در خصوص کار فکری -و در واقع اولین تصور غلط ما درباره کار فکری- هم همین است: به معلومات -و اغلب به مشهورات- اهمیت دادن و از اهمیت نگرش ها و مبانی غفلت کردن. افسانه شماره ۱- کار فکری یعنی عالم کردن مخاطب! نقد: نه تا وقتی که مخاطب هنوز عاقل نشده است. مشکل اصلی، در دانسته ها و نادانسته ها نیست، در نگرش هاست، در طرز فکرها و عمق اندیشه ها. گمشده اصلی ما عقل است (همان که خوب و بد را از هم می شناسد و درست و غلط را از هم، همان که تدبیرگر و آینده نگر است، همان که اولویت ها را جستجو می کند و بین بد و بدتر بد را انتخاب می کند، همان که اهل تأویل و عبرت است، همان که ارزیابی می کند و مدام می پرسد «چرا»، و همان که به قول معصوم -ع- بوسیله آن خدای رحمان عبادت می شود) با توابع عقل (حکمت و بصیرت و ...). بدون عقلانیت و بدون داشتن طرز فکر درست، یا علمی به دست نمی آید یا اگر می آید، علم لاینفع است، یا اگر علم نافع است، ما رشد لازم برای نفع بردن از آن را نداریم. احمد احمد خطر مبلغان غیرمسلمان را می دانست و نیز از شبهات آنان و پاسخ های اسلامی به آن شبهات اطلاع داشت، اما عقلانیت امام را در حلاجی مسأله و دیدن اعماق ماجرا نداشت. دانا کردن مخاطب تا وقتی که خردمند نشده است، نه تنها کار فکری نیست، بلکه می تواند به گمراهی بیشتر او دامن بزند. و وای بر دانای کلّ، وقتی در جهل مرکب گرفتار است و حاضر نیست بپذیرد با انبوه دانشی که دارد، نگرشش غلط است! افسانه شماره ۲- کار فکری، دارو و واکسن در برابر شبهات است! نقد: نه تا وقتی که مخاطب هنوز خوراک لازم برای زیستن و سرپابودن را دریافت نکرده است. این هول و ولایی که ما برای نفی شبهات و اشکالات داریم، هیچ سودی ندارد وقتی که در مقام اثبات حرفی نداشته ایم. کار سلبی کردن نهایتاً می تواند به مخاطب ما بفهماند که «دین چه نیست»، اما مخاطب به دین جذب نمی شود مگر این که با «آن چه دین هست» آشنا شده باشد. برگ برنده ما در کار فرهنگی، فطرت انسان هاست و فطرت، جذب جاذبه های دین می شود نه دافعه های دین. جاذبه های دین هم همان پیام های انسانی، جامع و نجاتبخش دینند که می توانیم در لابلای آیات قرآن یا داستان زندگی معصومان بیابیمشان اما هیچ وقت در طرح ولایت یا دوره های معرفتی دیگر آموزششان نمی دهند! حتی اگر هیچ شبهه ای به دین وارد نباشد، ما نیازمند معرفتیم. که «العامل علی غیر بصیرة کالسائر علی غیر الطریق، لا یزیده سرعة السیر الّا بُعداً؛ عمل کننده بدون شناخت، مثل کسی است که بیرون از راه قدم بر می دارد، هر چه تندتر برود، دورتر می شود». آن نظام فکری منسجم، جامع و حیاتبخش دینی که مستقل از شبهات دشمنان وجود دارد کجاست و چرا کسی به دنبال کسب آن نیست؟ این همه شبهات -که اغلب هم شبهه نیستند، سؤالند و گاه هم بهانه- بر فرض که جواب داده شودند، بعدش چه؟ «لا الاه آوردی، الّا الله کو؟!» ادامه دارد... |
||
|
+
جمعه 30 مرداد1388 17:50 - سیدمحمدجوادمیری
|
|
||
|
|
|
|
|
فتیان را نمی دانم دیده اید یا نه؟ اگر دیده اید، تقبل الله؛ اگر نه، رزقکم الله! نشریه ای که با حمایت سازمان ملی جوانان و توسط تیمی از بچه های خوشفکر قلم به دست (اعنی محسن حسام مظاهری، محمد میرصالحی و ...) در می آید. لینکش این است و خودش را خودم هم چند دقیقه ای بیشتر ندیده ام (آقای برادر، درست بفرست مجله را. من که ندیده باشم یعنی اصلاً درنیامده مجله!)... بگذریم. برخلاف قاعده ی نشریات، نشریه خوبی است و مثل هر نشریه خوبی، با بقیه نشریات خوب، متفاوت. همان طور که راه دغدغه های کلی جبهه فرهنگی انقلاب را دنبال می کند (شمایی که هنوز راه را مشترک نشده اید، چه جوری نماز می خوانید!؟)، در مقابل، فتیان یک کار تخصصی است؛ متمرکز است بر ثبت تجارب تشکل های فرهنگی و اجتماعی حال و گذشته بچه های انقلاب. و الحمدلله برخلاف هابیل (از نشریات تخصصی دفاع مقدس که همین آقای محسن حسام با رفقایش در می آورد)، خواندنی و فهمیدنی است (این را بگذارید پای عوام و بیسوات بودن ما و این که النّاسَ اعداءُ ما جَهــِلوا)!... باز هم بگذریم، که گذشت از بزرگان است!! بخشی از دومین شماره اش، پرونده جنبش عدالتخواه دانشجویی است. و ران ملخی در آش این پرونده، یادداشتی است که ذیلاً عیناً مشاهده می کنید. برای دوستان عدالت گریز لازم به توضیح است که هیچ لازم به نگرانی نیست؛ چون سایر پرونده ها و موضوعات نشریه جنبه های فرهنگی هم دارد! پس ببینید و بخوانید شماره های این نشریه را که قرار است پس از یک دوره ی کوتاه، تعمداً عمرش تمام شود.
آن «پیام»ها مروری بر مبانی فکری جنبش عدالتخواه دانشجویی هر حرکت ارادی خواه ناخواه از چیزی که ما آن را به نام مبانی فکری می شناسیم برخوردار است. این که نقطه مطلوب کجاست، این که واقعیت پیرامونی چیست و این که واقعیت به چه شکلی تغییر می کند، اگرچه ناخودآگاه، در ذهن همه وجود دارد، از کسی که به دنبال رفع حاجت فردی اش است گرفته تا جمعی که برای آرمان هایی جهانی تلاش می کند. جنبش عدالتخواه دانشجویی این توفیق را داشته است که کمابیش از مبانی فکری حرکت خود باخبر باشد و دغدغه تکمیل و بعلاوه ترویج آن را هم داشته باشد. اگر بخواهیم عینی و تاریخی حرف بزنیم، باید بگوییم که عبارت «کار فکری» در جنبش، تداعی کننده ی دو چیز است: نخست «پیام های امام (ره) و آقا» و بعد «جزوات». مقصود از پیام ها، ... »» ادامه یادداشت را از این جا بخوانید |
||
|
+
یکشنبه 10 آذر1387 18:10 - سیدمحمدجوادمیری
|
|
||
|
|
|
|
|
جاذبه و دافعه ی مطهری حاشیه ای بر چهره ی روشنفکری استاد
این یادداشت، دوسه سال پیش تر در یکی از شماره های ماهنامه شهید «سوره» منتشر شده است. (ماهنامه راه را ببینید!)
«وجه روشنفكری شهید مطهری تا به حال مورد توجه قرار نگرفته است.» این نكتهای است كه در پیام سال گذشته رهبر انقلاب در همایش حكمت مطهر هم به چشم میآمد (>> متن پیام). از اینكه چرا رهبر انقلاب چنین احساس خلأیی كرده و از اینكه شاید كسانی پیدا شوند كه بپرسند «مگر یك متفكر دینی وجه روشنفكری هم دارد؟» بگذریم. همینقدر باید اشاره كرد كه امروز مطهری دوگونه معرفی میشود: یا مانند هر پدیده و شخصیت مقدس و برجستهای، با عباراتی كلّی و تقریباً تو خالی مثل «بزرگ»، «تأثیرگذار»، «مهم»، «مثال زدنی» و... مورد تكریم و تمجید قرار میگیرد و یا اگر قرار است تبیین نظری یا هنریای دربارهاش صورت گیرد، ـ باز هم مانند غالب شخصیتها و پدیدههای مقدس و برجسته ـ تصویری نه چندان كامل از او ارائه میشود. مطهری را امروزه بیشتر با دو ویژگی برجسته میشناسند و میشناسانند: «تخصص و عمق او در علوم مختلف اسلامی»، و «پاسخگویی به شبهات دینی و ردّ مستدل مكاتب غیر دینی»؛ اما آیا رمز مطهری بودن مطهری در این دو ویژگی است و بس؟ اگر اینطور باشد، ... »» ادامه یادداشت را از این جا بخوانید |
||
|
+
دوشنبه 9 اردیبهشت1387 13:7 - سیدمحمدجوادمیری
|
|
||
|
|
|
|
|
برداشت اول سرها روی نیزه بود و کاروان توی غل و زنجیر. کم کم داشتند می رسیدند کوفه. چند ساعتی بود که همه جمع شده بودند برای دیدن شان. هر چه نزدیک تر می شدند، نگاه ها خیره تر می شد و مبهوت تر. ذره ذره اشک ها از چشم ها سرازیر شد. گریه ها، ناله شدند و ناله ها، ضجه. لابلای ضجه ها، صدای یکی از کاروانیان بلند شد: - برای ما گریه و زاری می کنید؟ پس آن هایی که ما ها را کشتند چه کسانی بودند؟! »» ادامه یادداشت را از این جا بخوانید |
||
|
+
شنبه 6 بهمن1386 21:53 - سیدمحمدجوادمیری
|
|
||
|
|
|
|
|
اولين يادداشتي است كه براي ماهنامهي امتداد نوشتهام. براي ويژهنامهي اخیرش كه به تازگي منتشرشده.
جنگبابرداشتدوم
برداشت اول: «بسيج لشكر مخلص خداست.» امام خميني (ره) برداشت دوم: «بسيج لشگر مخلص خداست كه دفتر تشكل آن را همه مجاهدان از اولين تا آخرين امضا نمودهاند... ملتي كه در خط اسلام ناب محمدي - صلي الله عليه و آله - و مخالف با استكبار و پولپرستي و تحجرگرايي و مقدسنمايي است، بايد همه افرادش بسيجي باشند... بايد بسيجيان جهان اسلام در فكر ايجاد حكومت بزرگ اسلامي باشند و اين شدني است، چرا كه بسيج تنها منحصر به ايران اسلامي نيست، بايد هستههاي مقاومت را در تمامي جهان به وجود آورد و در مقابل شرق و غرب ايستاد.» (پيام به مناسبت سالگرد تأسيس بسيج، 2 آذر 1367) * برداشت اول: «مردم شجاع ايران با دقت تمام به نمايندگاني راي دهند كه متعبد به اسلام و وفادار به مردم باشند.» امام خميني (ره) برداشت دوم: «مردم شجاع ايران با دقت تمام به نمايندگاني راي دهند كه متعبد به اسلام و وفادار به مردم باشند و در خدمت به آنان احساس مسووليت كنند، و طعم تلخ فقر را چشيده باشند، و در قول و عمل مدافع اسلام پابرهنگان زمين، اسلام مستضعفين، اسلام رنجديدگان تاريخ، اسلام عارفان مبارزهجو، اسلام پاكطينتان عارف، و در يك كلمه، مدافع اسلام ناب محمدي - صلي الله عليه و آله و سلم - باشند. و افرادي را كه طرفدار اسلام سرمايهداري، اسلام مستكبرين، اسلام مرفهين بيدرد، اسلام منافقين، اسلام راحتطلبان، اسلام فرصتطلبان، و در يك كلمه، اسلام آمريكايي هستند طرد نموده و به مردم معرفي نمايند.» (پيام به مناسبت انتخابات سومين دوره مجلس شوراي اسلامي، 11 فروردين 67) * باز هم مثال لازم است؟! چرا دور و برمان را پر كرده ايم از آن جملات ساده از نوع برداشت اول؟ چرا دنياي افكار و آرمان هاي امام را خلاصه كرده ايم توي چند تا جمله كليشه اي و هميشگي؟ چرا همان قدر كه جمله ي «بسيج لشكر مخلص خداست» معروف شده، اين جمله معروف نشده كه: «ملتي كه در خط اسلام ناب محمدي -صلي الله عليه و آله- و مخالف با استكبار و پولپرستي و تحجرگرايي و مقدسنمايي است، بايد همه افرادش بسيجي باشند»؟ - نظريه اول: چون «بسيج لشكر مخلص خداست» از آن يكي جمله، كوتاهتر است. - نظريه دوم: چون «بسيج لشكر مخلص خداست» جمله اي سرشار از عاطفه و احساس است اما آن يكي ديگر، خشونت دارد! - نظريه سوم: چون «بسيج لشكر مخلص خداست» به هيچ كس برنمي خورد اما آن يكي جمله مي تواند خيلي ها را ناراحت كند و خيلي مچ ها را بگيرد. - نظريه چهارم: چون «بسيج لشكر مخلص خداست» ساده است و واضح اما آن جمله ي ديگر احتياج به فكر كردن دارد و حوصله به خرج دادن و دقيق شدن و ... شما طرفدار كدام نظريه ايد؟! * ماجراي برداشت اول و برداشت دوم فقط مربوط به جملات و افكار امام و آقا و ... نمي شود. انگار طبيعت راحت طلب ما دوست دارد از همه چيز فقط يك برداشت اول داشته باشد و تمام! از اين كه هدف جنگ ما چه بود؟ نتيجه اش چه بود؟ آرمان هاي ما كدام است؟ حرفمان براي دنياي اطرافمان چيست؟ و ... . جلوي هر كدام از اين سؤال ها يكي دو جمله ي ساده و كوتاه مي گذاريم و خلاص! بي آن كه به خودمان زحمت تجزيه و تحليلش را بدهيم. چند نفر از ما (منظورم امثال من است) مثل امام همه چيز را با نگاه اسلام ناب و اسلام آمريكايي مي بينيم؟ چند نفرمان مي دانيم امام همان قدر كه اسلام غربزده ها را اسلام آمريكايي مي دانست، اسلام متحجران و مقدس نمايان را هم اسلام آمريكايي مي دانست و اتفاقاً اين ها را خطرناك تر هم مي شمرد؟ چند نفر مي دانيم چرا امام اين گونه فكر مي كرد؟ و اصلاً چند نفرمان به اين فكر كرده ايم كه اسلام ناب دقيقاً يعني چه؟ اگر از من بپرسند جوابم چه خواهد بود؟
- ببخشيد، اسلام ناب دقيقاً يعني چه؟ - ببينيد، اسلام ناب يعني اسلامي كه تحريف نشده؛ اسلامي كه واقعاً بر اساس قرآن و تعاليم ائمه است؛ اسلامي كه ... - خب بر اساس تعاليم تحريف نشده ي قرآن و اهل بيت، آخرش اين اسلام ناب كه مي گوييد چه جور چيزي است؟ واقعاً فرقش با بقيه ي اسلام ها چيست؟ - بله؛ به نكته ي مهمي اشاره فرموديد. در عمل، اسلام ناب آن اسلامي است كه در عرصه سياست و جهاد وارد مي شود و حاضر نيست با جهان زور سازش كند. - پس مجاهدين خلق هم اسلامشان ناب است؟ يا بن لادن؟ آن ها هم همين ادعاي شما را دارند. - خودتان هم مي فرماييد كه ادعا دارند. اما حقيقتاً دستشان با آمريكا توي يك كاسه است. اصلاً ساخته و پرداخته ي همان دنياي ظلم و كفرند. - پس به نظر شما مشكلشان اين است كه دروغگو و متظاهرند. وگرنه با ايدئولوژي مبارزه جويانه اي كه ارائه مي كنند كه مشكلي نداريد؟ - نخير. ببينيد؛ ما اصلاً فكر آن ها را قبول نداريم. مجاهدين خلق اصلاً به لحاظ اعتقادات يا در جنبه معنوي به كل مورد قبول نيستند. يا همان القاعده و بن لادن اصلاً تفكرشان خيلي افراطي است. كي گفته در اسلام مرد بايد حتماً يك متر ريش بگذارد و زن حتما روبنده داشته باشد؟ - آهان... كم كم دارم متوجه مي شوم. پس خلاصه ي بحث اين مي شود كه اگر بن لادن و مسعود رجوي بيايند و دست از همكاري با دشمنان شما بردارند و اصول عقايد و قواعد اخلاقي شان را همين طور كه شما مي گوييد بايد باشد، بكنند... - البته با فرض محال. - بله، فرض است ديگر؛ آن وقت شما با آن ها در ما بقي مسائل متحد خواهيد بود. درست است؟ مثلاً در شيوه مبارزه و اهداف مبارزه؛ يا طرز اداره جامعه اگر دستشان برسد. و ... - والّا چه عرض كنم. فكر نكنم اين طور باشد كه ديگر فرقي نداشته باشيم. - خب ديگر چه فرقي داريد؟ - اين ها احتياج به بررسي دقيق تر دارد. الآن هم من بايد در يك جلسه باشم؛ ببخشيد؛ وقتم تنگ است...
نظر شما چيست؟! * بر خلاف غرب كه دين را به نفع انسانيت و آزادي و تحول انساني كنار مي زند و بر خلاف نگاه متحجرانه كه تحول و آزادي انسان را به نفع دين كنار مي زند، اسلام ناب آمده است تا بگويد دين و انسان دو روي يك سكه اند. هم دين و هم فطرت انساني، حق مدارند و آزادي به انسان داده شده تا حق را خود بيابد و باطل هاي حق نما (بخوانيد اسلام آمريكايي) را خود بيازمايد. و همين فطري بودن اين اسلام است كه به آن ماهيتي فرازماني و فرامكاني و فراطبقاتي داده و همه مجاهدان جهان و مجاهدان تاريخ از اولين تا آخرين را شامل شده است. اسلام ناب مي خواهد انسان را رشد دهد اما مي داند كه انسان بدون تعادل در همه ابعاد زندگي، به تعالي نخواهد رسيد. پس هم براي «فرد» حرف دارد و هم براي «جامعه». هم مي خواهد «آخرت» را آباد كند و هم مقدمه ي ضروري آن يعني «دنيا» را. هم براي «معنويت» انسان برنامه دارد و هم براي «ماديت» او. هم داعيه دار «تعبد» است و هم پرچمدار «تعقل». با اين نگاه، اسلام ناب آمده تا براي تأمين همزمان عدالت و آزادي و معيشت و معنويت و امنيت انسان برنامه بدهد. و اين برنامه ي انساني بدون در دست داشتن قدرت و حاكميت، عملي نمي شود. و از همين جاست كه اسلام ناب دشمن پيدا مي كند. آنان كه حاكميت خود را -كه بر پايه جهل و ضعف مردم بناشده- در خطر مي بينند و بساط حقوق بشرنمايي و عدل نمايي و مقدس نمايي خود را با حضور اسلام ناب، برچيده مي بينند، مقاومت مي كنند و اسلام ناب در برابر آنان «جهاد» را بر مي گزيند. اگر به قول امام «حصارهاي جهل و خرافه شكسته شود» و جهانيان با حقيقت اين اسلام كارآمد و پويا و جامع آشنا شوند و فرق آن را با دينداري ناقص و شخصي و حداقلي رايج درك كنند، تاريخ به سرنوشت طلايي خود نزديك مي شود. و صدور تفكر انقلاب اسلامي، يعني همين شكستن حصارها و رسوا كردن حق نمايي باطل ها. ما كجاي اين مبارزه ي هميشگي و همه جانبه ي فكري و فرهنگي و اقتصادي و علمي و... هستيم؟ * * برداشت اول: ما منتظريم تا محرم گردد...! برداشت دوم: كلّ يوم عاشورا ...
براي مطالعه بيشتر: - صحيفه امام، جلد 20 و 21 - حق و باطل، مرتضي مطهري - تيرگي درخشان، سيد جواد طاهايي، انتشارات سوره مهر - ايدئولوژي خاموش، ماهنامه سوره، دوره چهارم، شماره 14
|
||
|
+
چهارشنبه 6 تیر1386 10:30 - سیدمحمدجوادمیری
|
|
||
|
|
|
|
|
بزرگها بخوانند، بزرگان نخوانند! دمی با مشهورترین و مظلومترین کتاب استاد مطهری
معروف است که مطهری برای همه قشری کتاب نوشته. معروف است که او برای هرکسی حرفی برای گفتن دارد. مشهور است که او حتی از کودکان هم غفلت نکرده و برایشان «داستان راستان» را نوشته است. و همین شهرت کافی است تا آدم بزرگ ها خود را از خواندن این کتاب کودکانه بی نیاز ببینند! کسی نمی تواند منکر شود که «داستان راستان» را حتی کودکان هم می توانند بخوانند؛ اما این که خیال کنیم هدف استاد شهید این بوده که برای کودکان هم کتابی مفید نوشته باشد، معلول نشناختن این کتاب است، کتابی که مطهری خواسته است تا در آن چکیده منظومه فکری خود را بگنجاند و آن نوع دینداری ای را که راستین می شمرد، در تابلوهایی ساده و واقعی ترسیم کند. *** مطهری هم در تعیین «هدف»، هم در تعیین «مخاطب» و هم در انتخاب «روش» خود در نگارش این کتاب، تمایز خود را از دیگران نشان می دهد. او معتقد است که خواننده با مطالعه این داستان ها به «حقیقت و روح تعلیمات اسلامی» دست یافته و «می تواند خود را یا محیط و جامعه خود را با این مقیاس ها اندازه بگیرد و ببیند در جامعه ای که او در آن زندگی می کند و همه طبقات، خود را مسلمان می دانند و احیاناً بعضی از آن طبقات سنگ اسلام را نیز به سینه می زنند، چه اندازه از معنی و حقیقت اسلام، معمول و مُجرا است.» (۱) یک دوره مطالعه این کتب کافی است تا نشان دهد مطهری خواسته است بر اساس آسیب شناسی دینی جامعه، دست به گزینش داستان ها بزند و مؤلفه های اسلام ناب را در خلال داستانگویی شیرینش به خواننده بیاموزد. تقدم عدل بر جود، اهمیت دانش و قدرت و عقلانیت، اهمیت معیشت، بی ادعایی و تواضع در برابر عامه، وحدت اسلامی و صدها نکته ریز و درشت دیگری که می توان در صفحات این کتاب بزرگ، مستقیماً از مکتب عملی اسلام شناسان حقیقی آموخت و بر اساس آن دینداری و دینداران متعارف و مشهور را ارزیابی و نقد کرد. *** روشی که مطهری برای معرفی روح آموزه های دین انتخاب کرده است هم قابل توجه است. او به جای اکتفا به بیان بحثهای فلسفی و کلامی درباره «گوهر و صدف دین»، روش داستان گویی مستند به واقعیت را برگزیده و خود در مقدمه کتاب می گوید که چنین روشی چه رجحانی بر روش نظری و بیانی از یک سو و تخیل گرایی محض از سویی دیگر دارد. در جای دیگری از مقدمه کتاب، مانند یک آموزگار زبردست نویسندگی، تاکید می کند که باید به جای این که فکر مخاطب را مشغول گره گشایی از کلمات و جملات مغلق مان کنیم، زبان پیچیده را کنار بگذاریم و البته از بیان نتیجه گیری نیز خودداری کنیم تا در عوض فکر خوانندگان را به نتیجه گیری مشغول کنیم. و در جایی دیگر، به ایجابی بودن اکثر داستان ها و در اقلیت بودن نمونه های سلبی اشاره می کند. در واقع او در این کتاب در حال عمل کردن به همان چیزهایی است که خود در گفتار «امر به معروف و نهی از منکر» به آن ها توصیه کرده است؛ تقدّم ایجاب بر سلب، تقدّم الگو دهی بر پنددهی، ضرورت مخاطب شناسی و ... . *** گفته شد که مطهری این کتاب را برای بزرگ ها نوشته است؛ اما این بزرگ ها به عقیده مطهری شامل «بزرگان» نمی شود! مطهری اگرچه عموم را مخاطب خود می داند اما خود معتقد است از میان عموم، «عوام» مخاطب نهایی او هستند، نه «خواص». چرا که به نظر او، عوام تنها طبقه ای هستند که «میلی به عدالت و انصاف، و خضوعی در برابر حق و حقیقت در آن ها موجود است و اگر با سخن حقی مواجه شوند، حاضرند خود را با آن تطبیق دهند.» مطهری به این حدیث علوی اشاره می کند که «همانا استوانه دین و نقطه مرکزی مسلمین و مایه پیروزی بر دشمن، عامّه می باشند، پس توجه تو همواره به این طبقه معطوف باشد» و می افزاید: «معمولاً فساد از خواص شروع می شود و به عوام سرایت می کند و صلاح -برعکس- از عوام و تنبّه و بیداری آن ها آغاز می شود و اجباراً خواص را به صلاح می آورد... این فکر غلطی است از یک عده طرفداران اصلاح که هر وقت در فکر یک کار اصلاحی می افتند، زعمای هر صنف را در نظر می گیرند... تجربه نشان داده که معمولاً کارهایی که از ناحیه آن قله های رفیع آغاز شده و در نظرها مفید می نماید، بیش از آن مقدار که حقیقت واثر اصلاحی داشته باشد، جنبه تظاهر و تبلیغات و جلب نظر عوام دارد.» (۲) در مقابل، مطهری به انسانهای به اصطلاح فرهیخته ای اشاره می کند که به او توصیه می کرده اند نوشتن این کتاب را کنار بگذارد، چرا که دون شأن یک اندیشمند و دانشمند بزرگ است! مطهری این برخورد را نشانه یک بیماری اجتماعی می داند و در نهایت، لب به شکوه از خواص می گشاید که: «هر مدّعی فضلی حاضر است ده سال یا بیشتر صرفِ وقت کند و یک رَطب و یابسی به هم ببافد و به عنوان یک اثر علمی، کتابی تألیف کند و با کمال افتخار نام خود را پشت آن کتاب بنویسد بدون آن که یک ذره به حال اجتماع مفیدِ فایده ای باشد، اما از تألیف یک کتاب مفید، فقط به جرم این که ساده است و کسر شأن است، خودداری می کند. نتیجه همین است که آن چه بایسته و لازم است، نوشته نمی شود و چیزهایی که زائد و بی مصرف است، پشت سر یکدیگر چاپ و تألیف می گردد.» (۳) ۱. ص ۱۹ ۲. صص ۱۹ و ۲۰ ۳. صص ۲۱ و ۲۲
اول: این را با اندکی تغییر و با نام مستعار قبلا در ضمیمه «ایران اندیشه»، اسفند ۸۵ منتشر کرده بودم. دوم: شاميخ هم در این باره تـفصيلاً و اجمالاً چیزهايی نوشته که بخوانید. سوم: به این می گویند مرد!
|
||
|
+
جمعه 7 اردیبهشت1386 11:55 - سیدمحمدجوادمیری
|
|
||