تبليغاتX
پلخمون
ashoora-poster.blogfa.com حتماً ببینید

 تقديم به پيشگاه پايمردي شاعرِ "مولا ويلا نداشت" و "از نخلستان تا خيابان"، عليرضا قزوه، که چشم در چشمِ طوفان فتنه ایستاده است...



ابوذروار در درگاه مولا

نداري -عين مولا- برج و ويلا

ولي از وارثان ذوالفقاري

به دستي "لا" و ديگر دست، "الّا"


*


لب دريا، به بارونت چه حاجت؟

به هوهوي بيابونت چه حاجت؟

تو نخلستوني و مهتابه شبهات

به فانوس خيابونت چه حاجت؟


*


وبلاگ علي‌رضا قزوه: عشق علیه‌السلام


+  شنبه 23 آبان1388  12:2  -  سیدمحمدجوادمیری  | 

 

دل ای دل! داد از دست تو، ای داد

که دادی آبروی دیده بر باد

چرا «خنجر زنم بر دیده» وقتی

«هنو دیده ندیده، دل کنه یاد»

 

بسوزان مثل هندو پیکرم را

رها در آب کن خاکسترم را

پس از من «درد» را در آتش انداز؛

بسوزان همسر و همبسترم را

 

یه شب خون‌ریزی و خندونی ای عشق

یه شب آشفته و دل‌خونی ای عشق

گمونم ناخوش‌احوالی خودت هم؛

مث ما عاشقی، مجنونی ای عشق

 

یه روز دریا و طوفان بودم و موج

یه روز ابری بلندآوازه بر اوج

حالا بارون... نه... اشک حسرتم من

چه ناچیزم؛ چه یک قطره، چه یک فوج

 

مث رگبار بارون گریه می‌کرد

یه دم اشک و یه دم خون‌گریه‌می‌کرد

با همچین سرنوشت خنده‌داری

چرا تا صبح، مجنون «گریه» می‌کرد؟!



تکمله:

1. ایرانی نیست کسی که خودش را تحلیلگر سیاسی نداند، یا فکر نکند صدایش خوب است، یا اقلاً گمان نبرد خوب شعر می گوید! بالأخص درخصوص ما، که "لیس علی الأعرج مِن حرج"؛ یا همان "آرزو بر نوجوانان عیب نیست".

2. شرمنده ی باباطاهر عریان و خنجر معروفش هم هستم. همین طور  شرمنده همه ی بزرگواران پلخمون نواز. اما خب چه می شود کرد؟ به قول قیصر کبیر: نه از مهر و نه از کين مي نويسم/ نه از کفر و نه از دين مي نويسم/ دلم خون است، مي داني برادر/ دلم خون است، از اين مي نويسم...

3. بحث انتخابات و وقایع بعدش تمام شدنی نیست. اما کامنت های سیاسی اعم از استدلال و احتجاج یا فحاشی و جک و جفنگ را ذیل همان پست های سیاسی بگذارید... این هم از سکولاریسم ما! یادداشت بعدی -به امید خدا- نقد ده افسانه درباره ی کار تئوریک است و بعدترش باز سیاسی خواهد بود، یحتمل. تا خدا چه خواهد.

+  جمعه 23 مرداد1388  15:1  -  سیدمحمدجوادمیری  | 

این ها، عاشقانه هایی ست انتقادی با نخست وزیر باسابقه و محبوبم (و نه کاندیدای امروزیِ یکی به نعل و یکی به میخم!)، میرحسین موسوی. این سه رباعی واره را وبلاگنویس ها به گوش خبرنگارها برسانند و خبرنگارها به گوش ابوالفضل فاتح. و ابوالفضل فاتح به گوش خود میرحسین عزیز. اگر ظرف سه روز تغییری در مواضع ایشان بوجود نیامد، پلخمون بالإجبار با لحنی دگرگونه سخن خواهد گفت. شنبه شب، پایان مهلت است (پیش تر، جمعه شب مهلت نهایی اعلام شده بود، اما با پادرمیانی بعضی از مقامات بلندمرتبه، این مهلت تمدید شد تا گذر از تعطیلات آخر هفته دیگر حجتی برای کسی باقی نگذارد). به میرحسین موسوی عزیز پیشنهاد می کنم اخطار مرا جدی بگیرد، چون تجربه ثابت کرده است که حق بر باطل، خون بر شمشیر و پلخمون بر هیمنه تمامی رسانه های کشور -از صداوسیما گرفته تا رجا و فارس و کلمه و قلمه- پیروز است. مادام که عمل به تکلیف کند، ان شاء الله...

هرچند سوابقت مرا در یاد است

هرچند خمینی آبرویت داده ست...

از نو به امام عرض شاگردی کن

چون «میزان، حال فعلی افراد است»*

 

گفتی که «مجال ماجراجویی نیست...

در جنگلِ گرگ**، جای حق گویی نیست»

اما گرگِ مضحکه چی، آبرویش

امروز جز آبِ رفته در جویی نیست***

 

گفتی دو دهه ست بی تریبون ماندی...

ای دوست، تویی که این چنین درماندی

آموزش افتتاح وبلاگی را

می رفتی و در بلاگفا می خواندی! ****


* جمله ای است از امام روح الله جهت تصحیح پیشاپیش تمجیدهایی که از افراد مختلف کرده است.

** تعبيري است از اميد مهدي نژاد

*** نمي دانم واقعاً توقع داشته ایم امریکا و بریتانیا و اسرائیل و غیره برایمان کف بزنند در مجامع عمومی؟ ۱۶ سال تربیت سیاسی سکولار ما را به جایی رسانده که مسخره کردن های دشمن را موجب تحقیر بشماریم!

**** برای برون رفت از این بحران ادعاییِ فقدان تریبون، راه های ساده تری جز زدن وبلاگ در بلاگفا هم بوده است! در صورت لزوم جمعه شب یادآوری شان می کنم.


+  چهارشنبه 6 خرداد1388  11:27  -  سیدمحمدجوادمیری  | 

 

 کفش ِ خدا

برای روزنامه نگار عراقی منتظر الزیدی و کفش های نجیبش

 

از پل صراط لیزتر است؛

تا آخر ِ این خط را

تنها کسانی با ما می دوند

که پابرهنه باشند

کفش هایت را بکَن

 

   

 

فاخلع نعلَیک،

انّک بالواد المقدّس ِ طوا...

دیگر نپوش!

اِذهب الی فرعَون

انّه طغا...

 

   

 

یک لحظه دیدی

"دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست

باید سلاح تیزتری برداشت"

 

   

 

این یک دو لنگه کفش

کجا کفاف می دهد

انتقام ِ چکمه ها و لگدها را؟

بیشتر بزن

 

   

 

شک ندارم طواف را ناتمام گذاشتی

و از سر ِ پیچ عرفه برگشتی

تا خودت را

به رمی شیطان بزرگ برسانی

 

   

 

راست گفت دولت عراق

اقدامت بی "شرمـ"ـانه بود.

آری، هماره

شرم باد دیپلماسی را

 

   

 

پرتاب پرتاب است؛

فلسطینی و سنگ

عراقی و کفش.

راستی که با آن کفش های نجیب

کشف عجیبی بود

انقلاب کفش

 

   

 

تو بی تقصیری

کیست که نداند

کفش خدا بود

بر سر سگ خدا

 

   

 

هی آقای بوش!

شما در مقابل دوربین مخفی هستید

این همه که شخم زدید زمین های عراق را،

جگر الزیدی را ندیده بودید؟

سلاح هسته ای این بود

 

   

 

بوش می رود

و آقا

بو ش می آید

وقتی منتظر، تو باشی

 

   

 

می ترسم عار ِشان بیاید

سوسک های فربهِ بغداد

از این که با کفش ِ بوش کُشی بمیرند

 

   

 

که می داند؟

شاید که نگین سلیمانی عراق

در دست نسل توست

داوود هم جوانکی بود

وقتی که بر سر جالوت کوبید

 

   

 

حالا می فهمم چرا

حکومت پیش علی

از "این لنگه کفش" هم بی ارزش تر بود

 

    

 

روسیاهی مان را

پیشکش تو می کنیم

کفش های مکاشفه ی شفافت

 واکس که می خواهد؟

 

   

 

تو آلت دستی

تو حتی شریک جرم هم نیستی

و ما رمَیتَ اِذ رمَیت

ولکنّ اللهَ رما

 

 

+  سه شنبه 26 آذر1387  19:20  -  سیدمحمدجوادمیری  | 

 

یا مقلب القلوب و الابصار، یا مدبر اللیل و النهار...

 

                                            ای که حال ها به دست تو،

                                            گردش مـُدام سال ها به دست توست

                                            فرصت دوباره پرکشیدن م ببخش

                                            سرنوشت بال ها...  به دست توست

 

 

 

+  چهارشنبه 29 اسفند1386  22:27  -  سیدمحمدجوادمیری  | 

 

سرنوشت:

پيش‌تر (نيز اخيراً) اميد مهدي‌نژاد به من هشدار داده‌بود اداي شاعران را درنياورم. ولي چه مي‌شود كرد با اين اخلاق مگسي كه گاهي بدجور هوس جولان دادن در عرصه‌هاي مختلف سيمرغي را مثل ريگ می‌کند توي كفش آدم و آدم را مجبور مي‌گند به پاكردن توي كفش بزرگترها. پس با(بي)اجازه‌ي عموم سيمرغان، شانه‌به‌سران و چغوكان آسمان پرترافيك ادب فارسي.

 

 

 

يا رب، به عنايتت سرافرازم كن

جانم بستان و صاحب رازم كن

دنياي مفيد و مختصر من را بس

پس صاحب برج‌هاي شيرازم كن۱

 

    

 

كارم همه روز برج و بارو سازي‌ست

«من راضي و خر راضي» و باقي، بازي‌ست

پرسند اگر ز صاحب برج، بگو:

بي‌شك خود خواجه حافظ شيرازي‌ست۲

 

    

 

بايد كه مطالبات، تلطيف شود

دانشجوي بي‌عاطفه توقيف شود

تفهيم شود تلازم «برج» و «نظام»

حرفي نزند نظام تضعيف شود۳

 

    

 

رند گويد: شعله بر اين برج شيرازي زنيم

محتسب خندد كه: حد بر رند ناراضي زنيم

«صدق» و «كذب» هر دو را پرسيدم از قاضي‌القضاة

گفت: بهتر نيست حرف از «منطق فازي» زنيم؟!۴

 

    

 

اي كه هر چي بامرامه، كشته و مرده‌ي توست

بار هر چي تهمته، رو نــازنين گـُرده‌ي توست

بس كه خوش‌غيرتي و بددهنا رو مي‌گيري

حتي مافياي سيرجون‌م «زمين‌خورده»‌ي توست۵

 

 

 

پانوشت:

1. در تفقد از برج‌سازي غيرقانوني در شيراز فرمايد.

2. در ماست‌مالي كردن رديابي عوامل ِ برج‌سازي غيرقانوني در شيراز فرمايد.

3. در تأييد حبس چندي از دانشجويان معترض به ماست‌مالي كردن رديابي عوامل ِ برج‌سازي غيرقانوني در شيراز فرمايد.

4. در صلح كل و تبرئه‌ي رييس قوه‌ي قضاييه از لوثِ حبس چندي از دانشجويان معترض به ماست‌مالي كردن رديابي عوامل ِ برج‌سازي غيرقانوني در شيراز فرمايد.

5. ايضاً له خطاب به اجابت شکایت شاکیان رسمی کرمانی از طلبه‌ي سيرجاني اعني حجت‌الاسلام جهانشاهي همو كه -عياذاً بالله- زمين‌خواران سيرجان را چپ نگريسته‌بود و بد گفته بود.

 

+  پنجشنبه 22 آذر1386  16:10  -  سیدمحمدجوادمیری  | 

 

  

گفتی وقتی چیزی گم می کنی،

صلوات بفرست تا پیداش کنی

 

نگفتی چندتا صلوات بفرستم

مخصوصاً وقت هایی که خودم را گم می کنم 

  

 

+  شنبه 1 اردیبهشت1386  11:48  -  سیدمحمدجوادمیری  | 

 

 

فی تقلّب الاحوال

تعرف جواهر الرجال

. . .

یا محوّل الحول و الاحوال

حوّل حالنا الی احسن الحال

 

 

 

جوهره مردان در در دگرگونی روزگار شناخته می شود...

 

+  سه شنبه 29 اسفند1385  19:12  -  سیدمحمدجوادمیری  | 

 

دیده می شود ز دور، ازدحام شهرتان

پیشواز آمدید، از تمام شهرتان

پیشواز آمدید، آب هست پیشتان؟

ابر آب ریخته توی جام شهرتان؟

تشنگان بارشیم، لیک این چه قصه ای ست

بارش کلوخ از روی بام شهرتان!

آه.. آه.. عمّه جان، اهل این دیار هم؟

آی اهل نان و نام، چیست نام شهرتان؟

شام؟... کاش گوش من، نام تو نمی شنید

تا ابد سیاه و شوم باد شام شهرتان

بد نگاه می کنید، ما بله خوارجیم،

دین چو زرپرستی است در مرام شهرتان

 

عمّه کوخ کوفه را یاد می کند، مگر

دیده کاخ سبزتان، یا امام شهرتان؟

 

+  سه شنبه 10 بهمن1385  15:30  -  سیدمحمدجوادمیری  | 

 

خدا نيستي

وگرنه، اين‌قدر نمي‌گريستي

و نه بشري

تويي كه پيش از ابوالبشري

و نه فرشته

فرشتگان كه خون نمي‌ريزند!

 

***

چرا «مقدس» بدانمت

وقتي به فكر نان مردمي،

يا «عالِم»

عالِم كه عامل نمي‌شود

يا حتي «بزرگ» بشمارم

تو را كه خانه‌ات به بزرگان نمي‌آيد

 

***

نه

تو تا ابد محروم خواهي ماند

از اين‌كه در باور ما بگنجي

+  جمعه 21 مهر1385  16:4  -  سیدمحمدجوادمیری  | 

 

اين مدت كم‌كاري را يا درگير شماره‌ي جديد آينده‌سازان بودم يا در رفت و آمد. مشهد، تهران، همدان... . چيزكي هم براي وبلاگ نوشته‌ام كه نيمه هم نشده‌. نقدي‌ست به به‌نام‌پدر كه اميدوارم زودتر تمامش كنم.

با خودم گفتم ديگر امشب را درجانزنم ... اين را سال‌ها پيش گفته‌ام. شايد شش سال پيش. و چرا از جيب آن روزهايم نخورم؟ روزهايي كه اين همه قفل نه بر قلبم بود، نه بر قلمم.

 

 

چه شوم آرميده‌ند، اي باد برگرد

 

بر عادت‌پرستان اين عاد برگرد

 

مرا تا ندزديده خواب زمستان

 

تو اي جوشش گرم فرياد برگرد

 

رفيقان به لبخند، تيغم ستاندند

 

كز افسانه‌ي جنگ و پولاد برگرد

 

نرفتند ره تا نلغزند، گفتند

 

خطر دارد اي داد بيداد، برگرد

 

 

 

چنين بود تا شام بهمن كه مردي

 

اذان گفت كه‌اي مهر خرداد برگرد

 

تو ميقات بوديّ و اين قوم، خود را

 

خدا كرد و در پايش افتاد، برگرد

 

شكستيم سحر تمدن‌نمايي

 

به معماري فطرت‌آباد برگرد

 

 

 

تو يك‌جا همين دور و بر، خانه داري

 

تو اي بوده هر روز در ياد، برگرد

 

تو را راستان وعده دادند و رفتند

 

تو اي راستين وعده‌ي داد، برگرد

 

 

+  شنبه 18 شهریور1385  2:22  -  سیدمحمدجوادمیری  |