تبليغاتX
پلخمون

وجه مشترک دو یادداشتی که می خوانید، «مذمت دفاع از انقلاب اسلامی» است! در یکی، از ضرورت «حمله به جای دفاع» در جنگ نرم با دشمنان انقلاب سخن گفته ام و در دیگری، ضرورت «سپردن انقلاب اسلامی به نسل جدید به جای دفاع  از آن در برابر پرسش های این نسل» را به بحث گذاشته ام.

در خلال یادداشت اولی تعریضی دارم به ادبیاتی که سرشار از استراتژی و دکترین و تاکتیک و تکنیک است اما از منابع بومی تهی است و در دومی کنایه ها و تصریح هایی است درخصوص عملکرد  آن دسته از نهادهای محترم فرهنگی که خود را متولی انتقال پیام انقلاب به نسل جدید می دانند.

اولی یعنی «اضطرابِ جنگ نرم و درد خودفراموشی» یادداشتی است که برای ویژه نامه «جنگ نرم» روزنامه خراسان (26 دی 88) نوشتم و به عنوان سرمقاله این ویژه نامه و با تیتر "از لاک انفعال تا خیز فعال" منتشر شد. و دومی یعنی «نسل مسئولی که یاد گرفته فقط سؤال کند» یادداشتی است که برای نشریه رسش و در باب "مسئله شکاف بین نسل ها و انتقال ارزشهای انقلاب" نگاشته ام.


»» ادامه یادداشت را از این جا بخوانید
+  یکشنبه 18 بهمن1388  19:40  -  سیدمحمدجوادمیری  | 

صد فرمان روشنفکری

-قسمت دوم-

بندهایی از آخرین آیین نامه ابلاغی ستاد مرکزی انتلکتوئیسم واحد جهانی

از بدهی‌های معوقه پلخمون، ادامه "صد فرمان روشنفکری" است. گرچه کمی پیش‌تر، وبلاگ «تقلب سبز» با انتشار مرامنامه حزب سبز روی دست ما زد و انداختنی‌ها را انداخت، اما پلخمون سر قولش هست و بدهی‌های دیگرش (از تتمه توهم تئوریک گرفته تا شستشوی صداوسیما) را هم فراموش نکرده‌است. حالا اگر خیال کرده‌اید فرامین روشنفکری جدی جدی تا صدتا ادامه خواهد داشت، زهی کور خوانده‌اید! وقتی ( ۱۳ > ۲۴ )، توقع دارید ۳۰ بیشتر از صد نباشد؟ همین‌ها فعلاً ما را بس!

کپی رایت: بند ۲۷ طابق النعل بالنعل، از فرمایش گهربار "روشنفکرترین زن ایرانی" اقتباس شده است. بندهای ۲۰ تا ۲۳ هم برگرفته از فرامینی است که خوانندگان خوش‌ذوق پلخمون در تلنگرهای ذیل صد فرمان روشنفکری (1) نوشته‌اند.

 

۱۶- اول خوشگل‌ها!

۱۷- ترجیحاً، فقط خوشگل‌ها. بدیهی است دخترهای شمال‌تهرونی در اولویت می‌باشند.

۱۸- بالای چشم هیچ روشنفکری ابرو نیست.

۱۹- نه افراط، نه تفریط؛ نه حرف حق، نه حرف باطل.

۲۰- فقط یک روشنفکر حق دارد دیگرانی که مثل او فکر نمی‌کنند را تحمل نکند.

۲۱- فقط یک روشنفکر حق دارد تقلید کند. ترجیحاً تئوری‌های غربی تحقیر کننده دین، وحی منزَل می‌باشند.

۲۲- فقط یک روشنفکر حق دارد کنت را با مارکس، سی رایت میلز را با مید و سارتر را با اشتروس تلفیق کند و آب از آب تکان نخورد.

۲۳- هایدگر و هابرماس کولاکند؛ ملاصدرا که مُلاست.

۲۴- حرف راست را از موسوی باید شنید.

۲۵- ما بی‌شماریم. سایرین بی‌شعورند.

۲۶-  انگلیس استعمارگر نیست؛ اگر هست، استعمارستیز فقط گاندی است.

۲۷- آن‌قدر که موسوی داماد لرستان است، کروبی و رضایی فرزند لرستان نیستند.

۲۸- زنده‌ها شهیدند؛ در نتیجه: الله اکبر.

۲۹- خون هر تهرانی مساوی خون صد نفر از قربانیان ایذه، سبزوار، مشهد و سایر قربانیان دولت‌های غیربنیادگراست.

۳۰- حضور هر صد نفر طرفدار نظام در راهپیمایی‌‌ها، منحصراً به علت کیک و ساندیس بوده و مساوی یک صدم حضور یکی از تهرونی‌های شمال‌شهری در راهپیمایی‌های ضدنظام ست.

 

+  پنجشنبه 10 دی1388  23:10  -  سیدمحمدجوادمیری  | 



به عکس امام توهین شده است. اما در تلخی این اتفاق، باید که زینب‌وار، جز زیبایی را ندید!

به صورت امام توهین شده است. و این مقدمه‌ای است برای رسوایی جریانی که سال‌هاست دارد به سیرت امام توهین می‌کند؛ گاهی در قالب به موزه فرستادن اندیشه خمینی، گاهی در زیر چهره متظاهرانه خط امامی، و اخیراً با پشت پا زدن به میراث‌های معنوی امام یعنی «جمهوری» اسلامی و «ولایت فقیه».

در چشم مردم، آن چه با عکس امام رفته، نمودی کوچک خواهد بود از خطی که این سال‌ها راه را بالعکس امام رفته؛ جریانی که به بیت امام چسبیده و نوه و نواده امام را دیده، اما به لج، «منا اهل البیت» بودن نائب و نماینده امام را ندیده. و حالا مدعیان خط امام -چه  از پاره کردن عکس امام خشنود باشند و چه ناخشنود- باید بپذیرند که وحدت سیاسی‌کارانه‌شان با جماعت ضدانقلاب، میوه‌ای سالم‌تر از این نمی‌دهد. و باید منتظر باشند که دست‌های آلوده به خونشان برای مردم رو شود؛ دست‌هایی که سال‌هاست در حال سر بریدن آرمان‌های امام بوده است.

به عکس امام توهین شده است. و این توهین، «جُهد العجوزه»های سیاسی‌ای است که از آشتی مردم با آرمان‌های امام به حرص و جوش افتاده‌اند. جمهور مسلمانان ایرانی، بی‌اعتنا به اقلیت دین‌گریز غرب‌زده سال‌هاست که به مدد نفَس قُدسی خمینی زمانه، به احیای ارزش‌‌های زمانه خمینی برخواسته‌اند. و این چیزی نیست که این اقلیت خودبزرگ‌بین تاب تحملش را داشته باشد.

از نو برخواستن موج انقلاب اسلامی، جماعت روشن‌اندیش روان‌پریش را موجی‌تر از گذشته کرده. و جماعت موج‌گرفته این بار از دست کابوی‌های آمریکا و روباه‌های بریتانیا، نسخه پارس‌کردن و هار‌شدن و زخم‌زدن و چنگ‌انداختن را گرفته‌است. باید به خیابان‌ها ریخت تا شیرینی ابرقدرتی بزرگترین جمهوری دنیا در کام‌ها زهر شود؛ باید ضجه موره کرد و پاچه گرفت، تا بی‌آبرویی نخبگان بیگانه از مردم، در آب گل آلود فتنه گم شود؛ باید کم نیاورد و در عوض سیلی‌ای که جمهور مردم به صورت اقلیت مغرور نواخته، همه چیز را از سر انتقام، شکست و درید و خُرد کرد، از عکس خمینی گرفته تا محبوبیت خامنه‌ای. عربده‌های جماعت متوهم، امروز از سر ترس و حسد است و نه دلیری و اعتمادبه‌نفس. و این «ترس و حسد»، انعکاس پیوند «پرمهابت و رشک‌انگیز»ی است که در این سو برقرار شده‌است؛ پیوند امت با امام و جمهوریت با اسلامیت.

مردم، دموکراسی، جمهوریت، نهادهای انتخابی، اخلاق، قانون، احترام به رأی اکثریت، ... این‌ها آخرین نقاب‌های جماعت متوهم مغرور -مشهور به روشنفکران- بود، آخرین دکان‌های کاسبی ثروت وقدرت، و آخرین سنگرهای تظاهر و ریاکاری. و وقتی این‌ها هم از دست برود، برای مظلوم‌نمایی چه می‌ماند جز عریان شدن و عربده کشیدن؟ که «الغریق یتشبث بکل حشیش».

به عکس امام توهین شده است. اما در تلخی این اتفاق، باید که زینب‌وار، جز زیبایی را ندید. جماعت متوهم مغرور، حالا دیگر عریان و گریان هم شده است؛ از بیم جمهوری‌ای که آنان را برنگزیده، از ترس احیای خط امامی که به جای توجیه آرمان‌های بی‌یال و دم و اشکم آنان سرخط رهبر انقلاب را دنبال می‌کند، و از دلشوره‌ی جنون‌زایی که نسبت به آینده تاریک خود پیدا کرده است.

خسروپرویز، شاه شاهان، خسرو خسروان، نامه پیغمبر تازه سر بر آورده در میان تازیان پاپتی را پاره کرد. و اندکی بعد، به دعای پیامبر، آن گونه سلطنتش پاره شد که شد... به صورت امام توهین شده است؛ دیری نمی‌پاید که میوه‌های انفعال و انحراف مدعیان خط امام نمایان‌تر شود و آخرین نقاب‌ها بر صورت تحریف‌گران سیرت امام دریده شود.



تکمله: دوستان سؤال می‌فرمایند «از کجا معلوم کار چه کسی بوده؟» عرض می‌کنم: «فرض می‌گیریم شخص پلخمون این کار را کرده و به پای دیگران انداخته! بی‌تفاوتی و سکوت بدنه روشنفکر جنبش سبز در برابر این رفتار را چطور باید توجیه کرد؟ خطیرتر از پاره کردن عکس امام، شکستن حرمت جانشین‌ش است، که خوراک صبح و شب جماعت متوهم مغرور عریان گریان است». دوستان می‌گویند «میرحسین اعلام برائت کرده». کرده که کرده. در خوش‌بینانه‌ترین حالت، او از این رفتار ناراحت است؛ اما به‌هرحال دارد چوب انفعال و انحرافش را می‌خورد؛ دارد نتیجه اتحاد شوم‌ش با ضدانقلاب را می‌بیند. حالا بنشیند و هزار بار تبری بجوید.

سایت الف در این یادداشت و نیز این یکی نکات خوبی در این باره گفته. این حقیر شهرستانی، سایت "بالاترین" را حتی با فیلترشکن نیز نتوانستم باز کنم. اما می‌گویند جدال جالبی درگرفته بین این جماعت بر سر این‌که آیا "خوب شد عکس خمینی پاره شد"، یا "نباید اتحاد سبزها با این کار از بین می‌رفت"؟!

 

+  یکشنبه 22 آذر1388  10:42  -  سیدمحمدجوادمیری  | 

 تقديم به پيشگاه پايمردي شاعرِ "مولا ويلا نداشت" و "از نخلستان تا خيابان"، عليرضا قزوه، که چشم در چشمِ طوفان فتنه ایستاده است...



ابوذروار در درگاه مولا

نداري -عين مولا- برج و ويلا

ولي از وارثان ذوالفقاري

به دستي "لا" و ديگر دست، "الّا"


*


لب دريا، به بارونت چه حاجت؟

به هوهوي بيابونت چه حاجت؟

تو نخلستوني و مهتابه شبهات

به فانوس خيابونت چه حاجت؟


*


وبلاگ علي‌رضا قزوه: عشق علیه‌السلام


+  شنبه 23 آبان1388  12:2  -  سیدمحمدجوادمیری  | 

 

توهّم تئوریک (نقد ده افسانه درباره کار فکری)- قسمت سوم

قسمت اول این یادداشت را از این جا و قسمت دومش را از این جا بخوانید.

 

افسانه شماره ۵- کار تئوریک یعنی کار بر روی مبانی معرفتی. 

نقد: مبانی معرفتی به تنهایی کسی را متفکر نمی‌کند. گاه مشکل ما جهل به مسائلی است که آن‌ها را سطحی و فرعی یا عادی می‌پنداریم.

معمولاً وقتی بحث کار فکری می‌شود، ذهن‌ها می‌رود سمت اصول عقاید و مبانی هستی‌شناسی و شناخت‌شناسی و نهایتاً نظام سیاسی اسلام و نظام اقتصادی و نظام ... . بله، همه این‌ها موضوعات مهمی هستند. اما نه عقاید اسلامی منحصر در اصول عقاید است و نه آن‌چه مسلمان باید بداند منحصر به مباحثِ به‌اصطلاح عقیدتی.

ما برای رشد فکری خود نیازمندیم بدانیم معصومین چگونه می‌زیسته‌اند و در زندگی شخصی و خانوادگی و اجتماعی و سیاسی‌شان چطور می‌اندیشیده‌اند و چگونه تصمیم می‌گرفته‌اند. آن‌چه برای مثال کتاب "داستان راستان" در این جهت به ما می‌آموزد، نه در هیچ طرح ولایتی آموزش داده می‌شود و نه هیچ کتاب عقایدی برایمان می‌شکافد. یا مثلاً من لازم دارم با مفاهیمی چون جهاد، تقوا، امر به معروف و نهی از منکر، ایمان، نفاق و ... آشنا باشم در حالی که در کارهای تئوریک متعارف، کسی دغدغه شناساندن این مفاهیم به شکل اصیل‌شان را ندارد. حتی مراجعه به متون کلاسیک دین‌شناسی نیز نتیجه چندان رضایت‌بخشی نمی ‌دهد. کسی که جهاد را در کتب فقهی مطالعه کرده‌باشد، تنها گوشه‌ای از مفهوم گسترده و بزرگ جهاد در قرآن را می‌شناسد و بس. تا حالا دیده‌اید کسی برای کار تئوریک مبنایی، بحث‌های تقلیدی فلسفی را رها کند دست از بازی‌هایی مثل ترمینولوژی و معرفت‌شناسی و ... -که البته در جای خودش و برای اهلش مفید بلکه لازمند- بردارد و به تدبر در قرآن رو بیاورد؟

"حق" چند ضلعی و چند بُعدی و همچنین دارای گوهر و صدفی یا زیربنا و روبنایی ست. چسبیدن به شناخت یک بُعد -هر چند مبنایی ترینِ ابعاد باشد- کسی را حق‌شناس نمی‌کند. تصور کنید خانه‌ای را که فقط از فونداسیون تشکیل شده است. خانه وقتی قابل سکونت است که نه تنها فنداسیون، بلکه در و دیوار و حتی دستگیره‌ي در داشته باشد! نظام فکری هم از همین قبیل است؛ وقتی قابل اتکاست که کامل باشد. و از قضا، عموم مردم بیش از آن که نیازمند بحث و فحص تفصیلی بر روی هستی‌شناسی‌شان باشند، نیازمند شناخت کلیدهای درست زیستن‌اند، و از این طریق باید اندک اندک رشد فکری و روحی پیدا کنند.

مسلمان فکور، باید هم قرآن و سنت را بشناسد، هم عقاید بداند، هم از تاریخ سر در بیاورد، و هم سلامت نفس و تقوا داشته باشد، که اثر این یکی کمتر از قرقره کردن اپیستمولوژی‌های تقلیدی نیست.


افسانه شماره ۶- کار تئوریک با آموزش و مطالعه حاصل می شود. 

نقد: نه لزوماً. خواندن و شنیدن تنها دو ابزار از ابزارهای متعدد شناخت و آگاهی‌اند.

جستجوی شخصی برای یافتن پاسخ پرسش‌ها، تجربه عملی، دیدن آدم‌های صاحب نفَس، مشاهده عینی، شنیدن تاریخ از زبان کسانی که تجربه‌اش کرده‌اند و از همه این‌ها مهم‌تر، به کار انداختن مغز مبارک، روش‌هایی مفید و گاه بسیار موثرتر از سر کلاس نشستن و کتاب خواندن هستند.


افسانه شماره ۷- کار فکری مال نیروهای فکری است. 

نقد: کار فکری نه فقط برای نیروهای فکری، که  نیازی عمومی است.

اگر بگذریم از این بحث که تفکیک نیروها به نیروی فکری و نیروی اجرایی چقدر درست است -که من معتقدم نیست- و نیز اگر بگذریم از این بحث که در این روزگار دیگر خیلی‌ها کار فکری را نیاز نیروهای به‌اصطلاح فکری هم نمی ‌بینند -چون همه آموخته‌اند از پیش خود مجتهد متخصص در کار فکری و فرهنگی باشند!- تازه می‌رسیم به این بحث که آیا عناصر مثلاً غیرفکری -فرض بفرمایید تیک مدیر صنعتی در جامعه یا تدارکاتچی یک تشکیلات فرهنگی- دیگر به کار فکری نیاز نداند؟! کار فکری مخصوص نخبگان فکری یک مجموعه یا جامعه است و بقیه فقط مجری محصولات فکری دسته اولند؟! اگر تصور ما از کار فکری همان دانسته‌های تفصیلی و تخصصی باشد، بله جز این نمی‌توان حکم کرد؛ اما وقتی کار فکری را رشد عقلانیت و یافتن نگرش‌های بنیادین و راهگشا و حیات‌بخش تعریف کردیم، دیگر این تفکیک‌ها رنگ می‌بازند، چرا که اصلاح و رشد عقل و بصیرت نیاز هر "انسان" است.

در یک جامعه یا مجموعه، "نگرش"ها و "انگیزش"ها باید در همه به حد کمال موجود باشد. تنها در ابعاد "مهارتی" است که تخصص و تقسیم کار مطرح می‌شود. یک کارگر ساده باید همان‌قدر معرفت عمیق دینی داشته باشد که یک فقیه. و یک مهندس باید همان‌قدر دغدغه‌ها و جوش و خروش‌های به‌حق داشته باشد که یک مصلح اجتماعی. با این تفاوت که در مقام عمل و کاربرد، هر کدام باید باری بردارند و هر کدام نقشی متفاوت از دیگری داشته‌باشند. کار فکری در درجه اول باید در صدد تامین  این نگرش‌ها -و به تبع آن، انگیزش‌ها- باشد. آن‌چه مخصوص طبقه خاصی از نخبگان است، لایه‌های دیگری از فعالیت‌های معرفتی و علمی است که ضرورت و اهمیت‌شان در جای خود محفوظ است.


...ادامه دارد


+  دوشنبه 11 آبان1388  15:0  -  سیدمحمدجوادمیری  |